پرنده می ميرد اما پرواز مي ماند

من و تو= ما

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم. حرف هایی هست برای نگفتن!حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ی ماورایی هرکس حرف هایست که برای نگفتن دارد. حرف هایی که پارهای بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند

شاندل، شاعر فرانسوی، در مقدمه ی کتاب آفرینش

 حالا من از شما دوستان عزیز می پرسم: مخاطب را یافته اید؟

یا نه!

حرف های نگفته ی زیادی داشت برای گفتن و هیچ کس را نیافت که سکوت اش مرحم دلِ پرحرف اش باشد.

....

_ در یک روز خاص و یک ساعت تعیین نشده، سفره ی دل را پهن کردی جلوی کسی که گمان می بری مخاطب خویش است. تو حرف می زنی با هزار ترس و فکر و خیال. خیال ترسی که آیا مهمان سفره ی دل من همین است؟ درست انتخاب کرده ام ؟

که اگرزیرک باشد خواهد فهمید لرزش صدایت از همین ترس است.

تمام وقت تنها با لبخند حرف هایت را تعیید می کرد. نمی دانی در آن لحظه به چه فکر می کرد....

تمام شد! حالا دبگر هردو سکوت کردند.او سرش را پایین انداخت و بعد از چند ثانیه بلند کرد و خیره به چشمهایت با همان لبخند. با نازی از سرشوق که دوست داشتی آن لحظه را.مثل کودکی که برای خواستن چیزی گردن کج می کند او نیز اعتماد را از تو طلب می کرد و این که باورش کنی.

می گوید: آروم شدی؟ سبک شدی؟ من اینجام که به حرفات گوش بدم. بهشون فکر کنم و اگر خاستی در موردش حرف بزنم. خوب حال گوش دادم! فکرکردم...

_ سریع می پری تو حرف اش و بلند می گی: حرف بزن! می خواهم که حرف بزنی.

و تو آرام می شوی و حاضر نیستی در آن لحظه و آن ساعت پایانی باشد.

همین...!!!

_ راستی تولدم مبارک.

یک چیز دیگه; خوشحالم که اینجام و امدم!بعدِ دوسال.

 

   + هستی ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱
    پيام هاي ديگران ()

 

فقط کافی است که باور کنم

باور کنم که باور کردم خودم را ...

همین

فقط همین یک جمله برای من کافی است.

کافی است که باور کنم هنوز خودم هستم، وجود دارم، زنده ام و حجمی از زمین را پر کردم.

مدیونم

مدیون به زمین، به هوا، به مردم که صبح وشام من را می بینند و از کنارشان رد می شوم.

مدیون به سرپناهم، سرپستم. مدیون به پدرم.

به همه

                  و به خودم...!!!

-هستی

   + هستی ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢
    پيام هاي ديگران ()

 

خیلی وقت است که دستهایم دکمه های صفحه کلید را لمس نکردند و دستم به قلم نخورده و چکنویس پاره نکرده است .

حالا که می خواهم بنویسم، فکرم کار نمی کند، نمی دانم باید چطور بنویسم. شاید یادم رفته است نوشتن!

یک چیزهایی نوشتم اما راضی ام نمی کند. این شد که تصمیم گرفتم ساده و بدون هیچ تفکری فقط بنویسم. شاید کمی با نوشتن آرام شوم و یادم بیاید که همین نوشتن دل خسته ام را آرام می کرد.

گفته بودم عاشق جاده ام؟

وقتی سمت شاگرد می نشینم و کمربند را می بندم. بعد از آن تمام عضلات بدنم انرژی شان را به چشمانم می دهند و آن را صرف دیدن جاده می کنم. آرامشی که آن لحظه در من هست هیچ جا پیدا نمی کنم. شاید کیلومترها بگذرد و در تمام این مدت بدون هیچ صحبتی تنها به جلو نگاه می کنم. خیلی وقت ها شده که دلم نمی خواست به مقصد برسم و داخل شهر شوم و بعد هم جلوی دربی پارک و بعد هم، پارکینگ و پیاده.

مقصد داشتن و رسیدن خوب است اما لذت بردن در مسیر رسیدن، چیز دیگریست. رسیدن را دوست ندارم. تنها بودن است...!!!

... زمان زیادی است که وقت نکردم به خودم فکر کنم. چند روزی است که آزادم، اما اگر بگویم، گم کرده ام خودم را، باورتان می شود؟ این روزها فقط دنبال خودم می گشتم و می گردم.خیلی وقت بود عکس کودکی ام که هر روز و هر زمان جلوی چشمم روی میز به من می خندید را ندیدم.

همین الان چشمم خورد. به من نگاه می کند و می خندد. ساده و بدون هیچ دروغی . بدون هیچ ابهامی و ساده تر از هر ساده ای. لباس سفیداش مرا یاد نقطه ی سفید در قلبم می اندازد که گیر کرده در انبوه نقطه های سیاه که پوشیدند و شدند مثل یک پرده . او هنوز به من می خندد.... .

من چه تلخ جواب لبخندش را با لبخند می دهم...!!!

   + هستی ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

 

با شما هستم

سلام به همتون. سلام به خاله ریزه ، به زادورا، به مهندس فرزاد، به گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، به هستم، به شب_ تنها، ووو...

 به همه کسانی که آمدند و رفتند، همه ی کسانی که آمدند و ماندند.

سلام!

 نبودم و نبودنم را کسی از شما حس نکرد . خوشحال که لااقل از نبودم کسی غمگین نبود و دلیل ناراحتی و دلتنگی اش من نبودم. می بینید دارم نیمه ی پر لیوان را میبینم.

تنها یی و بدون شما نیومدم و وجود شما انگیزه آمدن و ماندنم شد. دوستان نادیده هم هستیم و تنها بودن هم را از درون قلب هایمان حس می کنیم. در تمام گرفتاری ها و مشغله های فراوان، خانه داری، بچه داری ، کنار همسر، کار، مشغله های فکری .... همه و همه شاید، اندکی ، قدری با دیدن یک پیغام، خستگی روح و شانه ها کم شود. باور کنید دوسِتان دارم و برای تمامی شما ارزش و احترام قائلم.

باور کنید بیمعرفت نیستم. اگر هم فکر کردید که بودم خالصانه مرا ببخشید.

کمکم کنید بمانم اگر ماندنم را می پسندید.

کمک کنید در نوشتن، اگر نوشته هایم می پسندید.

برای شما اینجایم و برای دل خودم.

باز هم می گویم : خالصانه و بی ریا ، دوستتان دارم.

_ هستی.

   + هستی ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

چشمانت را نبند،

خودت را گول نزن،

می دانم می ترسی.

چشمانت را نبند.

                                                                             ... ادامه دارد.

- هستی.

   + هستی ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

 

بچه های گل می خواهم امروز برایتون یک قصه ی قشنگ که تا امروز نگفتم را بگم.

قصه این طور شروع شد.

هادی: سلام هستی.

هستی: سلام تو اینجا چه کار می کنی؟ کی اومدی؟ خیلی خوشحالم که می بینمت اما آخه من که کار خوب نکردم، خیلی وقت است که یادم رفته بود صدایت را.

هادی: منم برای همین آمدم که بگم هستی داری کجا می ری؟ تو اونی نبودی که من هر ساعت کنارش بودم و به خاطر معصومیت و مهربونی اش ستایش اش می کردم.این بار آمدم بگم که هنوز منتظرم تا صدایم کنی.

هستی: هادی چه خوب است که اینجایی. دلم برای خودم تنگ شده بود برای خوب بودنم. برای آرامش و سادگی ام برای خنده هایم برای شوخی هایم. هادی نرو، راستش چند وقت است که به یادتم که یعنی به یاد خودم ام.

به این که نیستی و من مانع آمدنت هستم. می خواهم باشی اما نیستی . چرایش را خودم مقصرم. خودم و هیچ کس گناهی ندارد.دلم می خواهد سرم را بگذارم روی شانه هایت و گریه کنم مثل صداقت بچه گی هایم.

اعتراف کنم که امروز کار بد کردم و بخواهم که من را ببخشی و این کار دلیل بر این نشود که تو پیشم نیای.

حالا بزرگ شدم و بیشتر از گذشته تشنه ی صدایت. اما خودم را از بین بردم و یادم رفته .

یاد آنزمان که به خاطر هر چیزی گریه می کردم و همش می خواستم من را ببخشی و حالا به خاطر همه ی گناهایم هیچ اقدام و عملی انجام نمی دهم و جزایم فقط و فقط دوری از تو است.

دلم می خواهد فقط باهات حرف بزنم و با پشت دستت اشکهایم را مثل گذشته پاک کنی.

بعداش بهم بگی: حالا نوبت چیه؟

و من می گم: سر کردن چادر نماز.

یادم است وقتی دلم می گرفت و کنارم نبودی، چادر نماز را سرم می کردم و میرفتم اتاق بالایی که کسی صدایم را نشنوه و بعد می شستم کنج اتاق و گریه می کردم و صدایت می کردم.

و آرام با گفتن: سلام هستی

آرامش دوباره را به من می دادی.

هادی؟

هادی: بله.

هستی: خسته شدم بس که تنهایی کشیدم و دوریت را تحمل کردم. می خواهم تمامش کنم. می خواهم مثل بچگی ام که هر لحظه کنارم بودی، کنارم باشی. دیگر نمی خواهم دور باشی . کمکم می کنی تا پیدا کنم خودم را .

هادی دلم می خواهد فقط گریه کنم، آنقدر که چشمانم از اشک خالی شود. و در تمام لحظه های گریه کردنم، تو را صدا بزنم.

نمی دانی که چقدر مسرورم از بودنت و چه دلشاد از شنیدن صدای گرمت. کاش همیشه کنارم باشی و بمانی.

کمکم کن.

هادی: هستی تنها زمانی می توانی من را در کنارت داشته باشی که خودت را قبول کنی و بیابی و بسازی وجودت . من هر لحظه که خوب باشی کنارتم. اکنون دانستم که بودنم را نیازمندی و برای همین من اینجام.

رها کن و ببخش خودت را.

همین.

هستی: (گریه می کند)!

هادی: حالا اشکهایت را پاک کن. دلم می خواهد این بار هم مثل گذشته چادر نمازت را سرت کنی ولی همینجا رو به خدا و با او حرف بزنی. از هر جا که دلت می خواهد. هر وقت کارم داشتی، فقط کافیه صدایم کنی .

حالا بلند شو.

...

  • - هستی از خواب بلند شد و صدای اذان را شنید . فهمید که هادی را تو خواب دیده. بلند شد و پنجره را باز کرد و ماه را دید و ستاره کنار ماه را که مثل همیشه بهش چشمک می زد. اون ستاره ی هستی بود. تنها ستاره ی هستی و ان روز اسم ستاره را هادی گذاشت. چند تا نفس عمیق کشید و برگشت و رفت تا وضو بگیره.

با رفتن هستی قاصدکی از بیرون آمد و نشست روی سجاده نماز هستی.

فکر می کنی آن قاصد چه خبری بود و از طرف کی آمده بود؟!

خوب گلم قصه تمام شد، مامانی بره بخوابه؟

: مامان من که هادی ندارم اما مینا دوستم، هادی دارند. مامانش تازه از بیمارستان خریده.

  • - دخترم، همه ما آدم ها یک فرشته خوب داریم و یک فرشته بد. اسم فرشته خوب، هادی است. ببین پس تو هم هادی داری. هر وقت کار بد کنی فرشته بد که همون بچه شیطان است می یاد و هادی رو ازت دور می کنه.

: نه من هادی را دوست دارم.

آره گلم همه فرشته ی هادی را دوست دارند . حالا بخواب تا خوابش را ببینی و خودش برایت از خودش بگه.

 

- هستی.

   + هستی ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

چه خبر!؟


* چمدانم را گوشه اتاق می گذارم.
تو را گوشه قلبم٬
اشک را گوشه چشمم.
امید را در گاو صندوق گذاشته ام.
مراقبش باش!
دلم روی گاز است...
بوی سوختنی می آید!
هود را روشن کن!
- - - - - - - - -
* می گویی برای قلبت دامی پهن کرده ام٬
تا دوباره عاشقت کنم.
~ عزیزکم. کسی این گونه تا به حال...
کلاغ هم نگرفته!!!‌~
- - - - - - - - -
* دیر زمانی است که سکوت کرده ای!
عاشق توفان پس از این آرامشم.
چیزی بنویس .
حرفی بزن.
این بار نپرس٬
تو بگو ~چه خبر؟! ~

- میلاد تهرانی. گیلاس آبی. مجله موفقیت.

پ ن : امروز دستم سوخت.
پ ن : حرفی برای گفتن ندارم. همین

   + هستی ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

هستی.

آرزوهایت را بنویس:

- می خواهم عاشق باشم.

می خواهم بفهمم آنچرا که نمی فهمم.

دوست دارم همیشه در حرکت باشم آنهم به جلو.

دوست دارم پاهایم را روی خط چین های سفید جاده بگذارم و روی آنها به جلو روم( مسیری طولانی را طی کنم).

دوست دارم خودم باشم و مهمتر از همه خودم را دوست داشته باشند.

دوست دارم بسازم نه برای خود، بلکه برای دیگری، برای آنها که دوستشان دارم.

می خواهم زنده باشم، همیشه.عاشقِ دوست داشتنم.

رد شدن را دوست دارم، از تاریکی، از بلندی، از...

دوست دارم...

می خواهم...

----------------------

براستی می شود آرزوها را ساخت؟

آرزو روزی حقیقت پیدا می کند؟( آرزوهای من)من دست می یابم به همه ی آرزوهایی که در ذهنم به صورت آرزو نقش بسته اند؟

می شود ساخت؟

می شود باورکرد؟

می شود بود و دید؟

 سخت است؟چقد سخت؟

 می شود رها شد از هر چه که مالکیت دارد؟ می شود خود بود ولی برای دیگران ساخت؟ومی شود عاشق مُرد؟

می دانم. میشود.

---------------------

و من نیز هستم، اما نه نشسته، نه ایستاده، نه خوابیده، بلکه در جاده ی آرمان هایم در حرکت

.به واقع می شود رفت و گذاشت؟ 

یا جاده با خط چین های سفید، یا بودن بدون آنکه خواهان آن باشی که حال, اکنون،بودی، هستی ویا شاید با او خواهی مُرد.

نه من جاده را انتخاب می کنم.

22 سال بودم، قدم برداشتم بدون آنکه بفهمم کجایم. اما حال در درونم یعنی از درونم شروع می کنم به رفتن به جایی یا که جاهایی که باید بروم، باید بدانم که من

                                              برای چه آمده ام.

-----------------------

خدایا داناتر و حکیم تر و رحمت تر از تو کسی را نمی شناسم.فقط می خواهم بدانی که هستی دیر یا زود راه می افتد و حال از راه اندیشه بالهای قلبش را گرم کرده است.

خدا می دانم هستید.

                      پس،بگذار و به من مهلت ده تا که به هستیِ خود نیز پی بَرم و باورش کنم.

دوستت دارم.

                 و آرزوی صادقانه و خالصانه و بی ریانه و پاکانه نیایش کردنم را از خودم خواستارم.

می شود، تنها اگر باور کنم.

ـ هستی. 

   + هستی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

اتاقم به هم ریخته

بی حوصله ا

هوای تازه می خواهم

خوب می دانم که باید این زمان بگذرد

اندکی صبر سحر نزدیک است

دل گرفته نیستم

خسته ام؟ نه!

باید بگذارم که خوب گذرد

باید تحمل کنم

باید به فردا خوش باشم

به فردایی که خوب نسیمش را روی صورتم حس می کنم

و قاصدکی که نوید آینده را می دهد

در گوشم گفت: حال را بسر کن

حاصلش فرداست

فردایی که نقاش تابلواش خود هستی.

همه را قاصد گفت

گوش دادم

پ.ن هر وقت اینجا می ایم بدون که حالم خوب نیست.خسته می شم زود

با خستگیم غم هم همراه می شود.

..............................................................................................................................................

۴۸ ساعت از عمر خویش را در این ۴۸ساعت اخیر به باد دادم، بی آنکه بفهمم چرا سوزاندم؟

خیلی زود از همه چیز خسته می شوم

از خودم

از کتاب هایم

از همه چیز

اما حفظ می کنم ظاهر پریشان و خسته ام را

و به تنها بودن اکتفا می کنم

شاید فردا بادی وزد و چشمانم بوی خدا گیرد

شاید فردا صبحی آغاز کنم

من به همین امیدوار

دوباره بی انکه بفهمم و حس کنم در سرما نشته ام

تنم چون چوب

دلم چون یخ

نگاهم اما هنوز گرم است

هر زمان که می گذرد لبانم با هم بودن را بیش از جدا بودن دوست می دارند

" سکوت"

کلامی که دارم ایجاد میکنم در درون و بیرونم.

دارم برای فردا آماده می شوم

خسته نیستم اما پیاله ی دلم از انگیزه خالیست

خود را گول میزنم و حرف می زنم با خود

گویی خود نیز بر این گمان باور است

که پیاله اش پر.

این است زندگیِ هستی

گنگ،

سکوتی پر از حرف

و ظاهری امیدوار.

تنها کسی که برایش مانده

خداست

پس می نویسم دوباره از سطر اول:

به نام خدا

ایاک نعبد و ایاک نستعین

اهدنا صراط المستقیم

خدا جون می دونی که چقدر دوستت دارم

بزرگیت هم قبول دارم

بهم انگیزه بده

از همون انگیزهایی که با صدای تو در گوشم، صبح از خواب برای نماز بیدار میشوم

خدا جون، هستی خسته و تنهاست تو این دنیا

و فقط به امید آینده و روسفید بودن پیش خانواده اش و ذکر یاد تو زنده و ظاهر شاد داره

نکند گمت کنم

اگر گمت کنم، دق می کنم.

می روم مثل همیشه کنج بخاری جفت زانوانم را جمع میکنم در خود، سرم را می گذارم و گریه می کنم، گریه می کنم اینبار برای خودم.

نه.

نه، می دانم که مرا تنها نمی گذاری

می دانم که تحمل می کنی همه ی کج خلقی هایم را

دوستم داری ، می دانم

خوبِ خوب می دانم

آخر باز دوباره برمی گردم سرِ سفره ی خودت.

 هنوز سردمِ خدا.سردِ سرد.

چشمانم خسته، اما دل تاب نمی آورد، چشم از ذکرت بردارم

خدا باز می گویم

هستی را تنها نگذار.

دوستت دارم

دوست دا

-هستی

پ.ن. در یک روز مزخرف و خسته، که دل هستی آرامش را گم کرده بود سراغ خود را از دیگران می پرسید، که آخر رسید به خدای خود که خانه ی همه ی دل تنگی هایش است.

   + هستی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

گفته بودم که خواهان پوست کندنم

آری هنوز من این را می خواهم

پوست درهم کشم و پوست در خود کشم

تازه شوم و دور ریزم

بمیرم و متولد شوم

پ.ن : آرزویم این ست که روزی پنج کرت متولد شوم.            1:55 بامداد

- هستی

   + هستی ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()